3 حرکت جادویی

در این آدرس عکسی متحرک از ۳ حرکت اول کتاب حرکات جادویی قرار داده شده است .

هر چه دانلود طولانی تر کیفیت بهتر می باشد.(می توانید از برنامه های دانلود برای این کار استفاده کنید)

سایت

این سایت یکی از جامعترین سایت ها در مورد کارلوس کاستاندا می باشد که حاوی مطالب و عکسهایی بسیار جالب در مورد شمانیسم مانند عکس های عتیغه های دوران باستان مکزیک کهن ٬ عکس و وصیتنامه ی کاستاندا و... می باشد .

سخن گفتن به موقع و سكوت نمودن به موقع نشانه عقل است ::: سقراط

شاد ماندن به هنگاميكه انسان در گيرودار كارهاي ملال آور و پر مسئوليت است ، هنر كوچكي نيست ::: نيچه

همه مي‌خواهند بشريت را عوض كنند ، دريغا كه هيچ كس در اين انديشه نيست كه خود را عوض كند ::: تولستوي

هيچ وقت به گمان اينكه وقت داريد ننشينيد ، زيرا در عمل خواهيد ديد كه هميشه وقت كم و كوتاه است ::: فرانكلين

"تفاوت اساسى بين سالك مبارز و انسان معمولى در اين است كه سالك مبارز همه چيز را به عنوان مبارزه طلبى قبول می كند، در حالی كه انسان معمولى همه چيز را به عنوان بركت يا نفرین به شمار می آورد"

دون خوان

بازگشت

هر واژه ای با توافق و هم فکری , نفوذ پیدا کرده است . راه پر اشتباه یعنی این دنیا , دنیای امیال و آرزوها . در میان امیال انرژی مان نشت می کند . در میان امیال وجودمان ضایع می شود . این دنیا راهی است که به خطا می رود . انسان به سادگی خودش را تباه می کند . در حقیقت تو همچون امپراطور می آیی و همچون گدا می میری . این راهی است پر اشتباه . هر کودکی همچون امپراطور زاده می شود و زود نیز پادشاهی اش را از دست می دهد . پاکی و بی گناهی گم می شود . هر کودکی آدم باغ عدن است و هر کودکی از باغ بیرون رانده شده است . و او شروع به حرکت به سوی دنیای امیال و آرزوها می کند . ده هزار میل و آرزو وجود دارد . آنها تمتم شدنی نیستند , آنها نمی توانند برآورده شوند . آنها فقط ناکامی به همراه دارند و باز هم ناکامی . هر آرزو دام جدیدی از ناکامی است . تو دوباره امیدوار می شوی و در دام می افتی و هر آرزو فقط یک سرخوردگی عظیم به همراه دارد . اما هر موقع که برآورده می شود , تو دوباره شروع به آرزو کردن می کنی . تو از آرزویی به آرزوی دیگری حرکت می کنی . تو می توانی برای میلیونها زندگی حرکت کنی . در حقیقت , این یعنی این که ما چگونه حرکت می کنیم .

ای کیو , آن را راهی پر اشتباه می نامد . و راهی که هرگز اشتباهی در ان نیست ؟ ـ ـ جهان قبل از ما بوده است یا این که با ما متولد شده است ؟
در ذن , این یکی از اصلی ترین مدیتیشن هاست : جستجوی چهره ای که قبل از به دنیا آمدنت داشته ای , یا چهره ای که پس از مرگ خواهی داشت . فقط با فکر کردن به آن , واقعیت بزرگی به دست می آید . با مراقبه ی پیوسته بر آن ـ ـ و شخص شروع می کند به احساس کردن بی چهرگی . آن چهره ی اصلی توست : بی چهرگی . تو قبل از این که به دنیا بیایی , چهره ای نداشته ای , بدنی نداشته ای , ذهنی نداشته ای , تو اسم نداشته ای . بی شکل  و با هیچ چیز هم هویت نبوده ای . برای فهمیدن دوباره ی آن , وسط همه این سر و صداهای این راه پر اشتباه , وسط همه ی این مردمی که به دنبال امیال و آرزوها می دوند , آرزویی را انتخاب می کنند و بعد یکی دیگر و بعد یکی دیگر , با شناخت و فهمیدن چهره ی اصلی و قتی که تو بدن و ذهن نداشته ای , اما فقط یک هشیاری ناب , یک شاهد . هدف تمامی مراقبه هاست . آن راهی که هرگز اشتباهی در آن نیست , نامیده شده . اگر بتوانی در آن وضعیت باقی بمانی , انرژیهای زندگیت نشت نخواهند کرد .
و راه بازگشت , برگشتن به سرچشمه است , به سوی چهره ی اصلی . تمام مذاهب راه بازگشت اند . بعضی کامل بعضی ناقص٬ مذهب یعنی ۱۸۰ درجه برگشتن .

مایا

مایا در زبان سانسکریت یعنی سنجش و اندازه گیری. تا زمانی که ذهن کیفیت سنجش و اندازه گیری دارد، ایجاد توهم امری اجتناب ناپذیر خواهد بود. به این جهت است که گفته اند چون ذهن غیر از قدرت سنجش و اندازه گیری هیچ قدرت و ظرفیت دیگری ندارد، آنچه مورد سنجش آن قرار بگیرد نمی تواند چیزی جز توهم باشد. این فلسفه رایجی است در هند- که عالم هستی یک مایا و توهم است. بنابراین می گویند باید با زندگی ساخت و مدارا کرد، بیماری ها، رنج ها، جنگ ها و اختلافات و همه چیز را آسان بگیر و فراموش کن – زیرا همه چیز یک توهم است. ولی اینکه به یک انسان گرسنه بگوییم جهان یک توهم است، کاملا بی معناست و دردی را از او دوا نمی کند. به انسان سرطانی بگویید جهان یک مایاست، آیا گفتن این رنج درد او را کاهش می دهد؟ مهم این نیست که جهان واقعیت دارد یا زاییده خیال است. به هر حال این واقعیت دارد که در این دنیای واقعی یا توهمی من و تو انسان یکدیگر را می کشیم، در نزاع و اختلاف دائمی بسر می بریم و هزار رنج و مسئله دیگر داریم. برای درک و شناخت این مسائل باید در تماس و ارتباط مستقیم با واقعیت آنها باشیم، یعنی باید واقعیت آن ها بدون دخالت فکر- فکر که از طریق پیشداوری، اعتقادات متعصبانه، اندیشه ملیت من و ملیت تو و نظایر اینها عامل تفرقه و جدایی انسانها می گردد- فقط نگاه کنیم.

تفکر

جریانات فکری تو در عالم اثر می گذارند و همانندکرم ابریشم که به دور خود منزلگاهی موقت می تند, برای تو موقعیت زندگی کنونی ات را می بافند

دون خوان راه سالکان را با عمارتی، با هر یک از عناصر این

عمارت که وسیلۀ حائلی است، مقایسه کرد که تنها کار کردش

نگاهداری روان سالک مبارز در نقش او به عنوان نوآی شمن است تا

حرکات او را آسان و پر معنا سازد. او صریحاً اظهار داشت که راه

سالکان ساخت اصلی بود که بدون آن نوآیان شمن در عظمت جهان

غرق می شدند.

دون خوان را سالکان را والاترین شکوه شمنان مکزیک باستان

نامید. او آن را مهمترین سهیمۀ کمک آنها، جوهر متانت آنان می دید.

یکبار ار او پرسیدم:

- دون خوان، راه سالکان مبارز تا این حد به طور کوبنده ای مهم است؟

- به طور کوبنده ای مهم حسن تعبیر است. را سالکان همه چیز است.

سلامتی جسمی و روحی است. من به هیچ طریق دیگری نمی توانم

آن را وصف کنم، زیرا شمنان مکزیک کهن چنان ساختاری پدید

آورده اند که برای من به معنای آن است که آنان در اوج قدرت خویش،

در قلۀ شادمانی خود، در تارک شادی خود بوده اند.

در سطح پذیرش عملی یا طرد آن که در آن موقع فکر کردم در آن

غوطه ورم تا طریقت سالکان مبارز را کاملاً و عاری از تعصب در

آغوش کشم. همه چیز برایم نا ممکن بود. هر قدر دون خوان طریقت

سالکان را بیشتر وصف می کرد، احساسی که داشتم بیشتر شدت

می گرفت که براستی او نقشه می کشد تا تعادل مرا به هم زند.

بنابراین، راهنمایی دون خوان نهانی بود. به هر حال خود را با

وضوح شگفت انگیزی در نقل قولهایی متجلی ساخت که از ((سفر به

ایختلان)) (سفر به دیگر سو) بیرون کشیده ام. دون خوان با سرعتی

بیش از حد در پرشها و حدود ار من پیشتر رفته بود، بی آنکه از آن

باخبر باشد و ناگهان به خطر افتاده بودم. دوباره گاهی از اوقات فکر

می کردم که یا به طرز درستی در لبۀ پذیرش وجود سیستم شناختی دیگری

هستم و یا چنان کاملاً بی تفاوتم که اهمیتی نمی دهم چنین چیزی به این یا

آن طریق روی دهد.

البته همواره اختیار گریز از همه اینها وجود داشت، اما پذیرفتنی

نبود. خدمات دون خوان یا استفادۀ ثقیل من از مفهوم و تصور سالک

مبارز به نحوی مرا تا جایی سخت کرده بود که دیگر چندان ترسی

نداشتم. گرفتار شده بودم، ولی واقعاً تفاوتی نداشت. تنها چیزی که

می دانستم این بود که طی مدتی آنجا با دون خوان بودم.

کارلوس کاستاندا