هیچ فکری در ذهن نمی جوشد مگر اینکه در پشت آن نیازی نهفته باشد . فکر اصولا ابزار نیاز است . تا نیازی نباشد فکری نیست . احساس گرسنگی کردن نیاز به غذا دارد رفع گرسنگی برای تو نیاز و ضرورت است . بنابراین فکر به حرکت می افتد تا وسیله ی رفع این نیاز را بیابد . نیاز می تواند مادی باشد غریزی باشد روانی باشد یا هر چیز دیگر . به محض ایجاد نیاز فکر هم به عنوان ابزار رفع آن بهحرکت می افتد . هر قدر نیاز شدیدتر باشد فکر نقش مهمتری پیدا میکند .

فکرهایی که در ذهن می جوشند تا خودبینی را بسازند اولا همیشگی هستند ثانیا با چنان هول و هراسی به ذهن هجوم می آورند که ما از جلو گیری آنها ناتوانیم و نمی توانیم برای لحظه ای هم ذهن را آرام کنیم . این امر حکایت به آن دارد که اولا نیاز ما به خودبینی یک نیاز همیشگی است و ثانیا این نیاز بسیار مبرم و حیاتی است . پس قبل از هر چیزی باید ماهیت این نیاز ها را بشناسیم . باید ببنیم چه نیازی در عمق ذهن ما نهفته است که فکر با چنان هول و هراسی مدام در ذهن ما می جوشد تا این پدیده را حفظ کند. تا ماهیت این نیاز ها را عمیقا و به روشنی نشناسیم و تکلیف خود را با آنها روشن نکنیم هیچ مسئله ای حل نخواهد شد . تا نیاز یا تصور نیاز است فکر هم خودبخود می آید و هیچ کاریش نمی شود کرد .

آیا نیاز ما به خودبینی یک نیاز واقعی -مثل گرسنگی است - یا روابط غلطی چنین نیازی را بر ما تحمیل کرده است ؟

اگر عمیقا حس کنیم که نیاز ما به آن یک نیاز واهی است فکر خودبخود آن را نخواهد ساخت و این پایان کار است.